دل نوشته ها
دارد می آید..اندک زمانی بیش نمانده است تا روز موعود فرا رسد.. درحال حاضر که مینویسم،کمتر از بیست و چهار ساعت مانده است. امروز روز تاسوعاست.تاسوعای حسین..یه بهتر بگوییم :تاسو عای عباس حسین. بیایید اندکی بنگریم و ببینیم فردا در چنین ساعاتی چه خبر است..؟به عقیده من تفکر پیرامون وقایع کربلا و تجسم حالات و رفتارهای آن هفتاد و دو گل پرپر در اندک زمان جنگ(صبح تا ظهر عاشورا) و همچنین وقایع بعد از آن ،و پذیرفتن عبرتهای عاشورایی و نهادینه کردن آنان در عمق دل و جان،از گریه بر مظلومیت آنان برتر است.. بنگریم و ببینیم چه کسانی در حال حاضر و تا آخرین لحظات امشب در کنار حسین اند و حسینی؛ ولی زمانی که آزمون الهی فرا میرسد و حسین, آنها را بر سر دوراهی عزت و ذلت قرار می دهد ،کدام راه را انتخاب می کنند, می روند یا میمانند؟ حبیبها و وهب ها می شوند ,یا...؟ حسین امشب چه گفت ؟کاش میدانستیم.کاش میفهمیدیم. کاش میفهمیدیم حبیب ،و قتی حسین جایگاهش را در بهشت نشانش میداد ، و از دیدنش امتناع ورزید، به عالمیان چه آموخت.: حسین جان ،بهشت را به من نشان میدهی ؟قصر و حور و لولو و مرجان ؟فدایت شوم بگو تو کجای بهشتی...!! حبیب استاد کلاس عشق بود..به راستی که حبیب بود.. چرا امشب آرام آرام اطراف خیمه ها می گردد ، چه چیز هایی از زمین بر می کند، چرا؟ حسین تیغ ها و خار ها را از زمین میکند..او میداند فردا زیر حمله وحشیانه قوم عنود ،پای کودکان و اهل بیتش را می آزارد...پای رقیه اش را.. و خونین دل تر از همه عباس.. تا صبح پاسبانی از خیمه ها را می دهد..همراه علی اکبر.. ولی ای کودکان امشب آخرین شبی است که آسوده سر روی زمین میگزارید.امشب آسوده بخوابید؛ چون عمو جانتان کنارتان است و از شجاعت و دلاوری اش ،احد الناسی جرأت نزدیک شدن به خیمه شما را ندارد... ما جلوتر از شما ناله سرمی دهیم... حسین.....حسین.. آرام آرام ، آهسته ،دارد فرا می رسد. و رفته رفته با آمدنش دلها بی قرار و بی تاب...انگار جان ها می خواهد به لب برسد.انگار انتظارش را می کشند تا بیاید.هم منتظرش هستند و هم گریزان..هم می خواهند بیاید و هم می خواهند... ولی تقدیر،سرچشمه گرفته از علم و حکمت الهی است...و تقدیر این چنین است،ولی : ای خدا......کاش نیاید.کاش فرا نرسد.. آرام آرام حرکت می کرد.هر چند فرسخ میپرسید : اینجا کجاست..؟ مگر دنبال چه جایی می گشت؟ پدرش چندین سال قبل نشانه ای از آنجا به او داده بود.. آری..او به دنبال رایحه ی خاک بود ،خاکی که با پدرش از آنجا گذشت و پدر،مشتی از خاک را برداشت به او داد تا ببوید و بداند هرجایی این رایحه را استشمام کرد ،میعاد گاه عشق است... اندکی آمد و پرسید : اینجا کجاست؟ -هذا ارضٌ نینوا دلش فرو ریخت.از مرکب پیاده شد.آرام آرام به راه افتاد. می گشت و می گشت ،خم می شد و مشتی خاک بر می داشت و می بوئید.ناگهان بی تاب شد.آری این همان رایحه ای بود با پدر استشمام کرد..آری همینجاست.. سرزمین غم و اندوه..جایی که علی اکبر قطعه قطعه می شود...جایی که عباس خجالت اهل حرم را می کشد.جایی که حرمله به سویش می تازد..جایی که دست زینب را می بندند و جایی که علی اصغر... -بمانید...همینجاست. زینبم همینجاست جایی که باورش برایت سخت است.اینجا کربلاست.و جدایی من و تو.. ولی کاش فرا نرسد...کاش عاشورا نیاید تا کودکان پا برهنه زیر آتش و دود و تازیانه بدنشان بلرزد.و زینب بخواهد وصیت مادر را انجام دهد.. و عباس برود و دیگر نیاید...مگر زینب می تواند لحظه ایی بدون عباس ؟ ولی زینب ،عاشورا ،تو در گودی قتله گاه ، تنها نیستی..علی و فاطمه هم می آیند تا حسینشان را ببینند و ناله بزنند.. کاش عاشورا بیاید تا فاطمه هم بیاید.. و مهدی فاطمه..... رفته رفته دلنوشته هایم بوی غربت میگیرد،باز کوله بار بی کسی ام رابرداشتم و جاده را در پیش گرفتم تا دیاری خلوت ،با دل تنها شوم و دست دل را روانه خطوط کاغذ کنم،ولی انگار..... غربت همه جا موج می زند آسمان،زمین،خورشید،ماه،عرش..... انگار آدمها هم بی کس وغربت زده اند.این روز ها نگاهها متفاوت .است.سرد است ،بی رمق.غمگین وسرد.غریب است...درست مثل آسمان پائیز... آئینه را مینگرم.،دلش خون است؛ انگار آسمان هم شال عزا بر گردن دارد،انگار غم در دلش خانه کرده است. همه چیز ؛همه چیز... از زمین تا افلاک ،سیاه عزا به تن دارد. پرنده ها هم پرواز نمیکنند.آنها هم خود غم در دل دارند،هم تا ب دیدن غم به دل آسمان را ندارند این روزها بوی سیب می آید..عطر گل یاس؛ میشنوی...!!!! این روزها ،هنوز پائیز است.ولی در دلها از پائیز خبری نیست... سوزان است؛ این روزها،شور و اشتیاق جماعتی را پا برهنه به حرکت وامیدارد.. السلام علیک یا محرم الحسین... السلام علیک...السلام. ای کاش...ای کاش دلمان بگیرد..بسوزد بسوزد و بسوزیم که در سوختن است،ساختن منزلگاه ابدی عشق..آری عشق... همه جا سرد و منجمد است..یخبندان...ولی پائیز از وجود انسانها رخت بر بسته است..کسالت و بی عشقی ،بی مهری و نسوختن.....؛ حسین آرام آرام می آید تا در شعله های عشق بسوزد،پروانه وار؛ و پروانه هایی که در آتش عشق حسین بسوزند..عاشقانه؛ رقص جنون کنند..ندای حب الحسین اجننی سر دهند ودر حسین و وجود او حلت بفنائک شوند... زهیر...حبیب..عباس..حر..غیث... وای خدا .............. آری حسین به کربلا عشق میورزد و.......... زینب به حسین؛ آنکه عباس را برای حسین آفرید و حسین را بر عالمیان منت نهاد... می دانست که حسین عاشق است و زینب میخواهد. و زینب باید بیاید و ببیند و ببوسد و بماند و بشکند و بماند و بماند وبماند تا..... سلام دوستان عزیرم. از اینکه مدتیه براتون مطلب نگزاشتم حسابی شرمنده ام. دلیلش هم این بوده که دوست ندارم مطالب را از دیگر پایگاهها و وبسایت ها تو این وبلاگ پست کنم و صرفا یک پل ارتباطی برای انتقال مطالب باشم. علاقمندم که مطالب منتشر شده در بلاگ، ساخته و پرداخته و حاصل استدلال و تفکر ذهن خودم باشه. و مدتی هم هست که سرم شلوغه...ولی مطالبی رو آماده کردم که تو همین چند روز براتون میزارم. یا حق...... همچنان، آرام آرام در کوچه قدم زدن و گوش کردن به صدای خش خش برگهایی که دست از آغوش درخت رها نموده اند و آمده اند تا زیر پای من و تو بشکنند ،زیباست..... هنوز نگاه کردن به آسمان و محو تماشای پرواز پرنده هایی شدن که گویی آشیانه خود را گم کرده اند و همگی با هم بی قرارند تا از این سرمای زیبا مصون بمانند ،زیباست.... وهنوز آفتابهای هنگام غروب ،زیباست... وهنگام غروب ،کوچه زیباست، و درختان... و هنوز قدم زدن زیر نم نم باران که گویی می آیند تا رخت بر بستن بهار و سر سبزی را به تو گوش زد کنند ،یا شاید آمده ان تا باران بودن خود را به من ثابت کنند ،زیباست..... وهنوز...هنوز....هنوز پائیز است. و هنوز میتوانم بنویسم : ابرای پائیزی دلگیر من.... و هنوز میتوانم توی کوچه ،زیر باران ،همدل و همدرد با برگهای پائیزی،بایستم و آمدنش را انتظار بکشم... و هنوز..هنوز پائیز است...زرد و خسته ،بی کس و تنها ، و چشم به راه.... نمیدونم چی بنویسم...این اول بسم الله. ولی با خودم فکر می کنم که اگه از پائیز بنویسم بد نیست. آره از پائیز..... فصلی که در بین تمام فصلا،بیش از همه دوسش دارم.. همه چیزشو دوس دارم....سبز بد رنگ درختاشو، هوای نیمه سردشو ،دل گرفته بودن آسمونشو ،زرد قشنگ درختاشو ،هوای یه کمی سردشو ،روزای کوچولو و بانمکشو ،وبالاخره سرخی دلربا و غم انگیز غروباشو... اون آفتاب سرخی که این روزا هنگام غروب ،از کرانه آسمون لا به لای درختای پشت پنجره می افته و فقط و فقط یه چیزو برام تداعی می کنه..: ابرای پائییزی دلگیر من...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


